در بلده نگذاشته بودند نام نیما و مجسمه ی نیما به جای شیخ فضل الله نوری نصب شود .
خانه ی نیما نیمه مخروبه در دست تعمیر مانده است
جز خاطرات شکار کسی از نیما چیزی نمی گفت
چند تایی اقرار کردند که زن ها وقتی نیما را با تفنگ شکاریش می دیده اند به داخل خانه های خود می دویده و می گفته اند خول علی آمد
برای مردم آنجا سبب شگفتی بوده که یک خانزاده به شیوه ی زندگی اشرافی پشت کرده و با مردم عادی خود را قاطی می کند
خول علی را گویا خانزاده های یوش و بلده به زبان ها انداخته اند و نه مردم عادی که با او دوست بوده اند
با پیزنی از بستگان نیما حرف زدم شاید ۱۰۰ سالش بود به زحمت خودش را روی دو پایش نگه می داشت . گفتم : چرا به نیما خول علی می گفته اند؟
به گویش محلی جوابم را داد: بلا نسبت بلا نسبت گو بخردینه... این پیرزن از خانواده ی اسفندیاری ها بود
اسفندیاری ها در میان ۳ طایفه ی دیگر به اصطلاح کیا بیا بوده اند. خانه ی پدری نیما زیباترین خانه یوش بوده
خانه خان ده معلوم است دیگر اما چرا نیما به این خانه و زندگی هیچ دلبستگی نشان نداده؟
مردم ده این کار او را سرزنش می کردند
البته حالا نظر دیگری هم داشتند
یکی گفت: یک روز خان ده نیما را خطاب قرار داد و گفت
پسر این چرند ها چیه که با نام شعر می نویسی تو هم بیا یک گله گاو و گوسفند پرورش بده و از زمین های پدری بهره برداری کن بگذار دودمانت از هم نپاشد
گویا نیما جواب می دهد که: این زمین ها و گاو گوسفند ها همه پیشکش شما روزی که گاو گوسفند های من از این بلندی ها سرازیر می شوند تو زیر خاکی...
پیر مرد ادامه داد حالا منظور نیما را درک می کنیم!
سفر جالبی بود مثل دفعات قبل کوتاه بود اما این بار تونستم با مردم ده حرف هایی بزنم
و این هم شعری که در آنجا نوشتم برای کودکان ایرانی:
پیچ وپیچ وپیچ
دره و جاده
گرم کشت و کار
مردمی ساده
کوه و کوه و کوه
آفتاب و مهتاب
کوچه های ده
چشمه های آب
رنگ ورنگ و رنگ
دختری قشنگ
می برد مرا
تا کوچه ای تنگ
تق و تق و تق
خانه ای زیبا
این خانه ی کیست؟
خانه ی"نیما"






















چهره های ادبيات کودکان و نوجوانان: (اسدالله شعبانی)