می گویند ایرانیان از دیر باز اندیشه های زروانی داشته اند زروان همان نیروی گردش زمان است.که در شعر پارسی آشکار است:فردوسی در شاهنامه اندیشه های زروانی رابازتاب می دهد:
شود بنده ی بی هنر شهریار
نژاد و بزرگی نیاید به کار
....................
چو گویی که وام خرد توختم
همه هر چه بایستم آموختم
یکی نغز بازی کند روزگار
که بنشاندت پیش آموزگار....
براستی گاه به زمانی که خود را توانا م پنداریم ناگهان از پشه ای خرد چنان شکشت می خوریم که
از حیرت دهانمان باز می ماند.پرسناژ حسن کچل در ادبیات فولکلوریک ما هم از همین سرچشمه آب می خورد
مگر در فرنگستان دونژوان نماد چیست؟ یاد صادق هدایت افتادم و قصه ی دونژوانش که خواندنیست
پیش از این هم بزرگان علم وعرفان این سرزمین ناگزیر خود را به دیوانگی زده اند تا کار خود را پیش ببرند
راستی چرا چنین است روزگاری دراز می کوشی خود را به توانایی می رسانی آنگاه در اوج توانایی فرو می ریزی خیام می گوید: یک چند به کودکی به استاد شدیم
یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که مارا چه رسید
از خاک در آمدیم و بر باد شدیم
شهریار می گوید:
باغبان خار ندامت به جگر می شکند
برو ای گل که سزاوار همان گلچینی.
رودکی می گوید:
این جهان سخت سست کردار است
آن شناسد که دلش بیدار است حافظ می گوید:
آسمان کشتی ارباب هنر می شکند
تکیه آن به که بر این بحر معلق نکنیم
واقعا چون به خویش باز می آییم می بینیم در بی تکیه گاهی فرومانده ایم.
در این بی پناهی مگر دست دوستی فراز آید و کاری بکند. هرچند که گفته است صایب تبریزی:
دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق
خلق دنیا همه بیچاره تر از یکدگرند
با این همه. امروز دست تو به من نیروی برخاستن دوباره داد در این نحیفی و نزاری ک به تلنگری می توانستم فرو بریزم ای دوست ای یگانه...
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در دوشنبه هجدهم آبان 1388 ساعت 1:33 موضوع | لینک ثابت
چنان بی رحم زد تیر جدایی
که گویی خود نبودست آشنایی!
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در شنبه شانزدهم آبان 1388 ساعت 20:17 موضوع | لینک ثابت
از همين نوشته هاي من آشكار است كه مدتيست به هم ريخته ام گرفتار آشوبم اما در آشوب هم كوشيده ام.چند مجموعه آماده چاپ كرده ام دو تا از اين ميان برايم مهم هستند يكي مجموعه شعرهاي عاشقانه براي نوجوانان است كه به گمان خودم اتفاق تازه اي است در اين سبك و سياق. ديگري گزينه ي شمس تبريزي كه اين هم پژوهشي دگرسان است اگر فقط همين ۲ اثر را هم ازچاپ در بياورم بايد بگويم
من در آشوب به كشف تو توانا شدم
مصراعي ازكتاب پرسه هاي شبانه كه در سال ۶۸ چاپ شده و نخستين مجموعه شعر من براي بزرگسالان است
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در یکشنبه دهم آبان 1388 ساعت 20:46 موضوع | لینک ثابت
سال ها دل طلب جام جم از ما مي كرد
وانچه خود داشت زبيگانه تمنا مي كرد
گوهري كز صدف كان و مكان بيرون بود
طلب از گمشدگان لب دريا مي كرد...
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در پنجشنبه هفتم آبان 1388 ساعت 16:46 موضوع | لینک ثابت
سر انجام به شهر كرد هم رسيدم همه جاي ايران سراي من است .چهار محال بختياري خيلي شگفت وزيباست. وخيلي با اهميت تر از آن است كه ما مي شناسيم .من كه بيشترين استان هاي ايران را گشته ام چهار محال را خوب نمي شناختم. شهر كرد(نمي دانم چرا كرد؟) را بايد از بلنداي نورالشهدا تماشا كرد آن هم شب هنگام در پرتو ماه مه آلود! شهرسامان زادگاه دو شاعر نام آشنا دهقان ساماني و عمان ساماني بسيار طبيعت دالانگيزي دارد پل خان و زنده رود را مي شود در سامان تماشاكرد چه آبي چه آفتابي! نم نم باران با آفتاب همراه بود و خنكاي هوا همه غم هاي زمانه را از دلم مي زدود. روز اول برنامه اي رسمي بوددر اداره ي ازشاد چيزي شبيه سخنراني و از من گمكرده راه رهنمود خواسته بودند. بايد ازگردانندگان سپاسگزار باشم از جمله جناب غلامي كه تا دير وقت همراهم بود و در فرصتي كم ديدني هاي شهرر كرد را باا هم رفتيم حديث و دختر هاي يار احمدي ( دو خواهرون) از يادم نمي روند. روز دوم با كودكان بودم و همكاران كه نشان دادند بچه ها را خوب درك مي كنند.خانم پريوش الهيان كه اگر آنجا نبودغصه مي خوردمو خانم الهيان را در سال هي ۶۲ و ۷۰ در كلاسم به ياد داشتم و هم از آن هنگام وعده داده بودم كه به بروجن بروم . من به بروجن نرفتم او به شهرر كرد آمد.جناب فصيحي مدير منطقه وشجاع عزيز عكس ه را گرفته و قرار است برايم بفرستد و ديگران كه همه خوب بودند.خوب و به خاطر ماندني.براي همه ْآرزوي تندرستي و شادماني دارم
|
|||||||
|
از خودم گريخته بودم.شب هنگام تنها، در سرزميني نا شناخته كه قدم بزني مفهوم سفر را در خواهي يافت رها ازچنبره ي عادت ها حس مي كني كه مسافري. مسافري كه به هرحال در ايستگاهي شايد ناشناخته پياده مي شوي.
در آغاز سفر بر فراز آسمان هواپيماي ايران اير پرواز شماره ۳۹۷ دچار مشكل شد پس از ۴۰ دقيقه خلبان ناچار شد دوباره به مهر آباد برگردد.هرچند كه خيلي سرو صدا نشد اما بعد گفته شد از دهان مرگ بيرون پريده ايم! گويا قرار بوده كه با تاخير من با چهارمحال و كودكانش ديدار كنم. ديداري به ياد ماندني. من هميشه مديون كودكان سرزمينم هستم. نگاه ها و لبخند هاي ساده و صميمانه ي آنها به من همواره نيروبخشيده است. در اين اندك زمان يكي از بهترين گفتگوهاي من با بچه ها اتفاق افتاد. شعر هاي مرا خوانده بودند و سرود هايي برايم اجرا كردند و جالب پرسش هايي بود كه با من داشتند.من كه لبريز از غم زمانه به آنجا رسيده بودم شاد و نيرومند برگشتم.بچه هاي گلم ! آهاي نگين نيلوفر فاطمه عليرضا حديث... دلم براي همه تون تنگ شده.
![]() |
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در سه شنبه پنجم آبان 1388 ساعت 18:12 موضوع | لینک ثابت
ایمان بياوريم به آغاز فصل سرد؛
و اين منم
زني تنها
در آستانه ي فصلي سرد
در ابتداي درک هستي آلوده ي زمين
و يأس ساده و غمناک اسمان
و ناتواني اين دستهاي سيماني.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
ساعت چهار بار نواخت
امروز روز اول دي ماه است
من راز فصلها را مي دانم
و حرف لحظه ها را مي فهمم
نجات دهنده در گور خفته است
و خاک ، خاک پذيرنده
اشارتيست به آرامش
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
در کوچه باد مي آيد
در کوچه باد مي آيد
و من به جفت گيري گلها مي انديشم
به غنچه هايي با ساق هاي لاغر کم خون
و اين زمان خسته ي مسلول
و مردي از کنار درختان خيس مي گذرد
مردي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلو گاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرار مي کنند
_سلام
_سلام
و من به جفت گيري گل ها مي انديشم
در آستانه فصلي سرد
در محفل عزاي آينه ها
و اجتماع سوگوار تجربه هاي پريده رنگ
و اين غروب بارور شده از دانش سکوت
چگونه مي شود به آن کسي که مي رود اينسان
صبور،
سنگين،
سرگردان.
فرمان ايست داد.
چگونه مي شود به مرد گفت که او زنده نيست ، او هيچوقت زنده نبوده است.
در کوچه باد مي آيد
کلاغهاي منفرد انزوا
در باغهاي پير کسالت مي چرخند
و نردبام
چه ارتفاع حقيري دارد.
آنها ساده لوحي يک قلب را
با خود به قصر قصه ها بردند
و اکنون ديگر
ديگر چگونه يک نفر به رقص بر خواهد خاست
و گيسوان کودکيش را
در آبهاي جاري خواهد ريخت
و سيب را که سرانجام چيده است و بوييده است
در زير پالگد خواهد کرد؟
اي يار، اي يگانه ترين يار
چه ابرهاي سياهي در انتظار روز ميهماني خورشيدند.
انگار در مسيري از تجسم پرواز بود که يکروز آن پرنده نمايان شدند
انگار از خطوط سبز تخيل بودند
آن برگ هاي تازه که در شهوت نسيم نفس مي زدند انگار
آن شعله هاي بنفش که در ذهن پاک پنجره ها مي سوخت
چيزي بجز تصور معصومي از چراغ نبود.
در کوچه ها باد مي امد
اين ابتداي ويرانيست
آن روز هم که دست هاي تو ويران شد باد مي آمد
ستاره هاي عزيز
ستاره هاي مقوايي عزيز
وقتي در آسمان، دروغ وزيدن مي گيرد
ديگر چگونه مي شود به سوره هاي رسولان سر شکسته
پناه آورد؟
ما مثل مرده هاي هزاران هزار ساله به هم مي رسيم و آنگاه
خورشيد بر تباهي اجساد ما قضاوت خواهد کرد.
من سردم است
من سردم است و انگار هيچوقت گرم نخواهم شد
اي يار اي يگانه ترين يار «آن شراب مگر چند ساله بود؟»
نگاه کن که در اينجا
زمان چه وزني دارد
و ماهيان چگونه گوشت هاي مرا مي جوند
چرا مرا هميشه در ته دريا نگاه مي داري؟
من سردم است و از گوشواره هاي صدف بيزارم
من سردم است و مي دانم
که از تمامي اوهام سرخ يک شقايق وحشي
جز چند قطره خون
چيزي بجا نخواهد ماند.
خطوط را رها خواهم کرد
و همچنين شمارش اعداد را رها خواهم کرد
و از ميان شکل هاي هندسي محدود
به پهنه هاي حسي وسعت پناه خواهم برد
من عريانم، عريانم، عريانم
مثل سکوت هاي ميان کلام هاي محبت عريانم
و زخم هاي من همه از عشق است
از عشق، عشق، عشق.
من اين جزيره ي سرگردان را
از انقلاب اقيانوس
و انفجار کوه گذر داده ام
و تکه تکه شدن، راز آن وجود متحدي بود
که از حقيرترين ذره هايش آفتاب به دنيا آمد.
سلام اي شب معصوم!
سلام اي شبي که چشم هاي گرگ هاي بيابان را
به حفره هاي استخواني ايمان و اعتماد بدل مي کني
و در کنار جويبارهاي تو ، ارواح بيدها
ارواح مهربان تبرها را مي بويند
من از جهان بي تفاوتي فکرها و حرف ها و صداها مي آيم
و اين جهان به لانه ي ماران مانند است
و اين جهان پر از صداي حرکت پاهاي مردميست
که همچنان که ترا مي بوسند
در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند
سلام اي شب معصوم
ميان پنجره و ديدن
هميشه فاصله ايست
چرا نگاه نکردم؟
مانند آن زمان که مردي از کنار درختان خيس گذر مي کرد...
چرا نگاه نکردم؟
انگار مادرم گريسته بود آن شب
آن شب که من به درد رسيدم و نطفه شکل گرفت
آن شب که من عروس خوشه هاي اقاقي شدم
آن شب که اصفهان پر از طنين کاشي آبي بود،
و آن کسي که نيمه ي من بود، به درون نطفه ي من بازگشته بود
و من در آينه مي ديدش،
که مثل آينه پاکيزه بود و روشن بود
و ناگهان صدايم کرد
و من عروس خوشه هاي اقاقي شدم...
انگار مادرم گريسته بود آن شب
چه روشنايي بيهوده اي در اين دريچه مسدود سر کشيد
چرا نگاه نکردم؟
تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند
که دستهاي تو ويران خواهد شد
و من نگاه نکردم
تا آن زمان که پنجره ي ساعت
گشوده شد و آن قناري غمگين چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
و من به آن زن کوچک برخوردم
که چشمهايش، مانند لانه هاي خالي سيمرغان بودند
و آنچنان که در تحرک رانهايش مي رفت
گويي بکارت روياي پرشکوه مرا
با خود بسوي بستر شب مي برد
آيا دوباره گيسوانم را
در باد شانه خواهم زد؟
آيا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت؟
و شمعداني ها را
در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت؟
آيا دوباره روي ليوان ها خواهم رقصيد؟
آيا دوباره زنگ در مرا بسوي انتظار صدا خواهد برد؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم»
انسان پوک
انسان پوک پر از اعتماد
نگاه کن که دندانهايش
چگونه وقت جويدن سرود مي خوانند
و چشمهايش
چگونه وقت خيره شدن مي درند
و او چگونه از کنار درختان خيس مي گذرد:
صبور،
سنگين،
سرگردان.
در ساعت چهار
در لحظه اي که رشته هاي آبي رگهايش
مانند مارهاي مرده از دو سوي گلوگاهش
بالا خزيده اند
و در شقيقه هاي منقلبش آن هجاي خونين را
تکرارمي کند
_سلام
_سلام
آيا تو
هرگز آن چهار لاله ي آبي را
بوييده اي؟
زمان گذشت
زمان گذشت و شب روي شاخه هاي لخت اقاقي افتاد
شب پشت شيشيه هاي پنجره سُر مي خورد
و با زبان سردش
ته مانده هاي روز رفته را به درون مي کشيد
من از کجا مي آيم؟
من از کجا مي آيم؟
که اينچنين به بوي شب آغشته ام؟
هنوز خاک مزارش تازه ست
مزار آن دو دست سبز جوان را مي گويم...
چه مهربان بودي اي يار، اي يگانه ترين يار
چه مهربان بودي وقتي دروغ مي گفتي
چه مهربان بودي وقتي که پلک هاي آينه ها را مي بستي
و چلچراغها را
از ساق هاي سيمي مي چيدي
و در سياهي ظالم مرا بسوي چراگاه عشق مي بردي
تا آن بخار گيج که دنباله ي حريق عطش بود بر چمن خواب مي نشست
و آن ستاره ها مقوايي
به گرد لايتناهي مي چرخيدند.
چرا کلام را به صدا گفتند؟
چرا نگاه را به خانه ي ديدار ميهمان کردند!
چرا نوازش را
به حجب گيسوان باکرگي بردند؟
نگاه کن که در اينجا
چگونه جان آن کسي که با کلام سخن گفت
و با نگاه نواخت
و با نوازش از رميدن آراميد
به تيرهاي توهم
مصلوب گشته است.
و جاي پنج شاخه ي انگشتهاي تو
که مثل پنج حرف حقيقت بودند
چگونه روي گونه او مانده ست
سکوت چيست، چيست، چيست اي يگانه ترين يار؟
سکوت چيست بجز حرفهاي ناگفته
من از گفتن مي مانم ، اما زبان گنجشکان
زبان زندگي جمله هاي جاري جشن طبيعتست.
زبان گنجشکان يعني: بهار. برگ. بهار.
زبان گنجشکان يعني: نسيم. عطر. نسيم.
زبان گنجشکان در کارخانه مي ميرد.
اين کيست اين کسي که روي جاده ي ابديت
بسوي لحظه توحيد مي رود
و ساعت هميشگيش را
با منطق رياضي تفريق ها و تفرقه ها کوک مي کند.
اين کيست اين کسي که بانگ خروسان را
آغاز قلب روز نمي داند
آغاز بوي ناشتايي مي داند
اين کيست اين کسي که تاج عشق به سر دارد
و در ميان جامه هاي عروسي پوسيده ست.
پس آفتاب سرانجام
در يک زمان واحد
بر هر دو قطب نا اميد نتابيد.
تو از طنين کاشي آبي تهي شدي.
و من چنان پرم که روي صدايم نماز مي خوانند...
جنازه هاي خوشبخت
جنازه هاي ملول
جنازه هاي ساکت متفکر
جنازه هاي خوش بر خورد، خوش پوش، خوش خوراک
در ايستگاه هاي وقت هاي معين
و در زمينه ي مشکوک نورهاي موقت
و شهرت خريد ميوه هاي فاسد بيهودگي...
آه،
چه مردماني در چارراهها نگران حوادثند
و اين صداي سوت هاي توقف
در لحظه اي که بايد، بايد، بايد
مردي به زير چرخ هاي زمان له شود
مردي که از کنار درختان خيس مي گذرد...
من از کجا مي آيم؟
به مادرم گفتم: «ديگر تمام شد.»
گفتم: «هميشه پيش از آنکه فکر کني اتفاق مي افتد
بايد براي روزنامه تسليتي بفرستيم.»
سلام اي غرابت تنهايي
اتاق را به تو تسليم مي کنم
چرا که ابرهاي تيره هميشه
پيغمبران آيه هاي تازه تطهيرند
و در شهادت يک شمع
راز منوري است که آن را
آن آخرين و آن کشيده ترين شعله خوب مي داند.
ايمان بياوريم
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد
ايمان بياوريم به ويرانه هاي باغ هاي تخيل
به داس هاي واژگون شده ي بيکار
و دانه هاي زنداني.
نگاه کن که چه برفي مي بارد...
شايد حقيقت آن دو دست جوان بود، آن دو دست جوان
که زير بارش يکريز برف مدفون شد
و سال ديگر، وقتي بهار
با آسمان پشت پنجره همخوابه مي شود
و در تنش فوران مي کنند
فواره هاي سبز ساقه هاي سبکبار
شکوفه خواهد داد اي يار، اي يگانه ترين يار
ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد...
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در شنبه دوم آبان 1388 ساعت 18:20 موضوع | لینک ثابت
چون همنفسي كنم تمنا
بر آينه چشم مي گمارم
نه من آيم نه توام داني خواند
نه تو آيي نه منت يارم جست
اهل بر روي زمين جستيم و نيست
عشق را يك نازنين جستيم و نيست
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت
هر سلام سرآغاز دردناك يك خداحافظي ست
نادر ابراهیمی
وقتي يكي رفت يعني رفت، يعني تموم شد، بذار اون آدم بره تو ناخودآگاهت، سعي نكن فراموشش كني فقط سعي كن مدام بهش فكر نكني اينجوري ذهن كار خودش رو ميكنه و اون رو به پس زمينه ميرونه به آدما مثل مسافر نگاه كن، مسافرهايي كه ميان و بيشتر يا كمتر ميمونن و بعد هم ميرن و خودت مثل يه جادهاي:
مسافر عهدش هميشه رفتنه
جاده رسمش توي راه نشستنه
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 10:25 موضوع | لینک ثابت
قفل بر چفت تو سقاخانه
مادرم بست چرا؟ راست بگو
تا که من زود روم در خانه
نکنم مست چرا راست بگو...
نوشته شده توسط اسدالله شعبانی در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 1:42 موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
دوستان
** كتاب هاي من **
آموزش پیش از دبستان چهار محال و بختیاری
ادبیات فارسی از ابتدایی تا راهنمایی
آموزش ابتدایی
شورا
دکتر کزازی
کتابخانه ی دیجیتالی بالان
رحماندوست
قصه گویی کانون
بنی اسدی
مهردخت امینی
آیسان
انگليسي
زندگي پراكنده
آريايي
موج سبز
لعيا ليلا تقوي
مر50
شعر های پنهانی
تاتر کودک
آسمان آفتابی
نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
اردیبهشت 1387
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
طراح قالب
POWERED BY